
ديروز كه از پنجره خستگي هام امروز را مي ديدم
با خود عهد بستم كه فردا ديگر خسته نباشم،
ديگر نگريم،
ديگر مهر نورزم
و ديگر عاشق نباشم،
ديگر به تكرار بيهوده خستگي اعتنائي نكنم،
حتي وقتي با خود راه مي رفتم،
مي خنديدم
و مستانه گام برميداشتم
جاي من آنجائيست كه در آن ريا هنوز ريشه ندوانده.
اينجا اما ......
پستي ها آن قدر ريشه دوانده كه ريشه من و هزاران مثل من را سوزانده.
من آنجائي خواهم رفت كه بجز من همه مانند من باشند ،
اينجا..
اما...
يكي من است
و ديگران تماشاگر من ......
اولش همه شكل هم هستيم کوچولو و با مزه
حتي صداهامون هم شبيه به همديگه است
با اولين گريه بازي شروع ميشه
هي بزرگ مي شيم ، بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که يادمون ميره
يه روز کوچولو بوديم
ديگه هيچ چيزيمون شبيه به هم نيست
حتي صداهامون
گاهي با هم مي خنديم
گاهي به هم!
اينجاست كه بايد دوباره متولد شد
يك سال گذشت
و خداوند 365 روز ديگر به من فرصت زندگي در کنار عزیزانم را داد
و امروز از او سپاسگزارم .
تولدم مبارک
پرنده اي لب تنگ ماهي نشسته بود و به ماهي نگاه مي كرد و مي گفت :
"سقف قفست شكسته ! چرا پرواز نمي كني ؟"
ماهي تو دلش گفت : اطرافيان مدام مي گويند از قفس سر شكسته وابستگي او
بيام بيرون ، اما من ميدونم بيرون آمدن همان و مردن همان
بعد با صداي بلند گفت :
" چند بار سعي كردم سرم را از آب بيرون تگه دارم و بپرم... اما...
نمي شود به خدا ......."
آخه يكي نيست به اين پرنده هاي دلسوز بگه كجاي دنيا ماهي مي تونه
بدون آب زندگي كنه !!
آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،
آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،
آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،
مي خواهم بدانم، دستانت را به سوي کدام آسمان دراز مي کني
تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟
و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا مي رويم
و ميان اين دو سادگي معمايي ميسازيم به نام زندگي
امروز هفدهمین سالگرد در گذشت مادر بزرگ عزیز و مهربانم است
که یادش همیشه جاودانه میماند .
در گذشت هنرمند عزيز " خسرو شكيبايي " را به همه دوستدارانشان
و خانواده گرامیشان تسلیت عرض می نمایم .
یاد و خاطراتشان جاودانه باد .
دلم تنگ شده براي همه آنچه از دست داده ام
چشمانم گريانند براي هر آنچه نداشته ام
دستانم پروانه اي را مي خواهند كه هرگز پريدن را از ياد نبرد
و روحم شوق پرواز دارد همراه با بادبادكي كه در كوچه هاي كودكي
از ميان انگشتانم رها شد و به آسمانها رفت
تا همبازي فرشته ها شود .
دخترکي از پدرش پرسید : زندگي يعني چه؟
-زندگي يعني عشق...
-عشق را معني کن...
پدرش از سر بي ميلي گفت : عشق يعني بوسه گرم تو بر گونه من
دخترک خنده برآورد و ز شوق گونه هاي پدرش را بوسيد و
گفت: معني عشق اگر اين باشد، بوسه هايم همه تقديم تو

قدر دست هايم را بيشتر دانستم و قدر چشم هايم را
و تازه فهميدم چه شكوهي دارد...
ايستادن بر روي دو پا آن لحظه كه به زمين خوردم .

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره
به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ...
مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه...!!!
کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ....!!! كاش مي شد .
زندگي شايد همين باشد
يک فريب ساده و کوچک
آن هم از دست عزيزي که دنيا را
جز براي او و جز با او که نمي خواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد .